پدیده جذب همگانی
به تازگی یک سریال در کل دنیا همه گیر شده به اسم “بازی مرکب” یا “Squid game”، بطوریکه کشورهای زیادی به نوعی درگیر پخش این مجموعه به زبانهای محلی خود شدند. این اتفاق به شکلی بود که فکر کنم خود نتفلیکس به عنوان سازنده انتظارش و به این شکل نداشت. شخصاً از روند سریال و رنگ و لعاب تصاویر رضایت نداشتم و شکل و محتوای سریال باب طبع من نبود. ولی چیزی که برای من خیلی جالب بود این که چطور موضوعی که اصلاً برای خیلی از کشورها معنی خاصی نداشت در قاب تصویر خیلی ساده با ساخت و پرداخت ساده تر و بازیگران ناشناخته که معیارهای هالیوودی معمول و هم ندارند، تونست در زمانی خیلی کوتاهی به این سرعت همه بازارها رو فتح کنه و دیده بشه؟
داستان این مجموعه حول یک مسابقه میچرخد که در آن 456 بازیکن، که همگی در بِدِهیهای مالی عمیقی هستند، زندگی خود را برای انجام یک سری بازیهای مرگبار کودکان به خطر میاندازند تا شانس برنده شدن یک جایزه 45.6 میلیارد وونگ را داشته باشند. ظاهراً عنوان سریال از یک بازی کودکان کره ای با نام مشابه گرفته شده است که برای خودشون خیلی معروف هست. آمار نشان میده که این سریال که در تاریخ 17 سپتامبر امسال پخش شد، در مدت کوتاهی به محبوب ترین سریال تاریخ این پلتفرم تبدیل شد. بیش از 140 میلیون بیننده در جهان و رتبه اول در بیش از 90 کشور که در آنها پخش شده را بدست آورده. این سریال حداقل 4 جایزه ویژه بین المللی و فقط در سال جاری در حین پخش بدست آورد.
همه این آمار نشان دهنده میزان بزرگی اتفاقی هست که افتاده. یک گشتی در اینترنت زدم و دیدم که این موضوع برای خیلی ها مثل من جالب بوده و صحبت های زیادی دربارش شده. فکر کردم نکاتی که از زاویه دید مدیریتی و تبلیغاتی میتونیم بهش نگاه کنیم و اینجا مرور کنم.
- بیشتر افراد در برندیگ تصور میکنن که سرو صدای زیاد و تجمل و این حرفها میتونه تاثیرگذاری حداکثری در بازاریابی خودشون داشته باشه که البته در بعضی موارد میتونه درست باشه. ولی این مثل انگلیسی که “سادگی، آراستگی هست” همیشه درسته. در مقابل این برندی که قبلاً اصلاً وجود نداشته با ظاهری ساده و انتزاعی و رنگهای منفرد و خسته را خواهیم داشت که تمرکز بیشتری بر روی داستان سرایی خودش داشته. البته این ویژگی و با ایجاد همدلی با مخاطب در داستان بوجود آورده. این حس و با تحریک احساسات آدمها نسبت به ضعفا و حس کمک کردنشون همراه کرده و تونسته جذابیت زیادی و با هیجان های تصویری که برای نقش افراد ضعیف بوجود آورده، همراه کنه. درواقع خیلی ماهرانه مخاطب و به سمت دیدن داستان جذب کرده. (البته این نکته یعنی کمک به افراد ضعیف تر و تو برندهای دیگه هم دیده بودیم). در کل نکته این هست که “اگه فکر میکنین خوشگل نیستین، میتونیم قشنگ حرف بزنین و داستانتون و قشنگ تعریف کنین!”
- اولین باری که من از وجود چنین سریال باخبر شدم تو اینستاگرام بود و پشت سرش سیلی از مِم های مختلفی که براش درست کرده بودند و حرفها و اون نقشهای دایره، مثلث و مستطیل و تو شبکه پخش کرده بودند. اونقدر که آدم فکر میکرد، وای چه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم و یا چیو دارم از دست میدم؟! گرچه هیچوقت مدیای کره ای منو جذب نکرده، ولی با این حال من هم رفتم ببینم این بازی مرکب چجور بازی هست؟ نکته ای که اینجا بسیار بارز بود، فعالیت و تاثیرگذاری شگفت انگیز شبکه های اجتماعی در انتقال اطلاعات به یکدیگر یا به عبارتی همان تبلیغ دهان به دهان سنتی با رویکرد کاملاً جدید و با استفاده از ابزارهای جدید شبکه های اجتماعی. البته این ابزار همونقدر که مفید هست میتونه خطرناک باشه. مثل گافهایی که آدمهای میدن. آقای بایدن و یادتون هست؟! این موضوع دوباره این و یادآوری میکنه که “اگه میخوای داستانی و تعریف بکنی، فکر کن که کجا و چطور داری تعریف میکنی. این میتونه هم به نعفت باشه هم به ضررت”
- من درمورد فرهنگ و شکل زندگی کره ای ها هیچ ایده خاصی نداشتم و ندارم. اینکه بازیها و نحوه زندگیشون چی هست. اما موضوع این سریال پیرامون شرایط سخت زندگی افرادی صحبت میکنه که به ناچار وارد بازی خطرناکی برای پرداخت بدهیها و موفقیت شدند، میشه. درواقع سطح عواطف اولیه مخاطب و به چالش میکشه و در دوراهی های داستان قرار میده. نکته جالب این سریال این هست که قبل از رونمایی در هیچ کشوری ازش صحبت و مصاحبه ای برای توضیح و ایجاد پیش زمینه فکری راجع به داستان نشده بود. میشه اینجور برداشت کرد که زمانیکه شما برای یک برند با احساسات مخاطبتون ارتباط برقرار میکنین، تفاوت های فرهنگی و زبان افراد قابلیت تطبیق پیدا میکنند. یا به عبارتی “داستانتو جوری تعریف کن که احساسات مخاطبت درگیر بشه”
- نوشتن فیلمنامه این سریال از سال 2009 شروع شده بوده و بخاطر خشونتش و غیر واقعی بودن خیلی استقبال نشده بود. تا اینکه امسال زمان مناسب برای تولید بوجود میاد و نتفلیکس از گپ موجود در داستان های روتین استفاده میکنه و این سریال و تولید میکنه. این روند و تکنیک و قبلاً درباره آیفن تجربه کرده بودیم. زمانیکه اپل از آیفون رونمایی کرد، همه از گوش های نوکیای خودشون راضی بودند. تا اینکه اینکه یک موضوع جدید ارائه شد. شاید بشه گفت که مخاطب واقعاٌ نمیدونه یا نمیتونه بگه چی لازم داره. صرفاً گوش دادن به صحبت های اونها مارو به یک محصول نمیرسونه و برای ایجاد یک نوآوری باید کاملاً متفاوت فکر. به عبارتی “داستانی و برای تعریف کردن انتخاب کن که مخاطبت سورپرایز بشه و جوری تعریفش کن که مدتها بهش فکر کنه”





